واقعه غدير خم

 عبدالرحمن سليمي

دكتر جواد مشكور مي نويسد:[1] در اواخر ذي قعده سال دهم هجري پيامبر خدا صلى الله عليه وسلم  با زنان و ياران و افراد بسياري براي اداي حج فرض به مكه رفتند، چون سفرهايي كه پيش از اين به مكه رفته بودند، همگي صورت عمره داشت اين تنها حج پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم  در دوران زندگي او بود و چون در آخرين سال زندگي حضرت روي داد آن را حجه الوداع خوانده اند.

حضرت علي كه در اين هنگام از يك ماموريت جنگي از يمن فرا رسيده بود و چند قرباني براي حج پيغمبر صلى الله عليه وسلم  برداشت، كسي را به جاي خود به لشكريان خويش گمارده، به رسول خدا پيوست لشكرياني كه از يمن آمده بودند غيبت او را مغتنم شمرده از غنايم تعدادي لباس برداشته و پوشيدند. پس از اداي مراسم حج حضرت علي رضى الله عنه  بازگشت و چون لشكريان را در آن حال ديد بر آشفت به جانشين خود گفت: چرا ايشان بدون اجازه من اين جامه ها را پوشيده اند؟ وي عرض كرد: كه من اين جامه ها را بر آنان پوشانيدم تا آراسته و زيبا باشند.

حضرت علي رضى الله عنه  فرمود كه جامه ها از تن بيرون كنند و جاي خود بگذارند، لشكريان از حضرت علي رضى الله عنه  سخت برنجيدند و شكايت پيش رسول خدا صلى الله عليه وسلم  بردند پيامبر صلى الله عليه وسلم  براي فرو نشاندن اين فتنه برخاست و خطبه اي ايراد فرموده در آن ميان فرمودند:

((اي مردم از علي شكوه نكنيد به خدا قسم وي در امري كه مربوط خدا و در راه حق باشد سختگيرتر از آن است كه از او به توان گله كرد.)) پس از اداي مراسم حج رسول خدا صلى الله عليه وسلم  با اردوي خود به سوي مدينه بازگشت.

در هجدهم ذي حجه سال دهم هجري در راه به آبگيري به نام غدير خم كه نزديك جايي به نام جحفه بود رسيد، مسلمانان در آنجا با رسول خدا از شتران خود فرود آمدند تا چندي بياسانيد. . . سپس پيامبر صلى الله عليه وسلم  خطبه اي خواند و بعد از خطبه در حق حضرت علي رضى الله عنه  فرمود: (من كنت مولاه. . .) همه عامه و خاصه (سني و شيعه) اين حديث را نقل كردند، منتهی محدثان عامه آن را مربوط به نارضايتي لشكريان علي رضى الله عنه  از او مي دانند و محدثان شيعه مربوط به جانشيني او.[2]
حديث غدير
اماميه معتقدند كه جمله اصول مذهب اعتقاد اين است كه پيامبر صلى الله عليه وسلم  امامت حضرت علي رضى الله عنه  را معين كرد و او را به عنوان خليفه بعد از خود تعيين نمود و چنين استدلال كردند:

وقتي كه رسول خدا در هجدهم ذي حجه از حجه الوداع بازگشت و به مكاني كه آن را غدير مي ناميدند رسيد در آنجا توقف كردند و در حق علي رضى الله عنه  فرمودند: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه  وعاد من عاداه»[3].

(هر كسي من دوست او هستم علي هم دوست اوست، خداوند ياور كسي باش كه ياور اوست و دشمن كسي باش كه دشمن اوست».

براي آشنا شدن بيشتر با دلايل اهل تشيع به كتاب الغدير علامه اميني مراجعه شود.

پاسخ اول اين است: كه به فرض صحت آن، مطلبي در آن نيست كه اشاره نمايد كه او براي خلافت از ديگري برتر و اولی است و لفظ مولی هم به معناي امام به كار نمي رود، اين از يك جهت و اما از جهت ديگر آن حضرت صلى الله عليه وسلم  فرمودند هر كس من مولاي او هستم پس علي رضى الله عنه  مولاي اوست، يعني در زمان حيات و بعد از رحلت آن حضرت، پس اگر اين قول دليل بر ولایت حضرت علي باشد، لازمه اش اين است كه بايد در زمان پيامبر صلى الله عليه وسلم  هم سرپرستي و مسئوليت امور را داشته باشد چرا كه او بنابر اين قول شريك آن حضرت صلى الله عليه وسلم  در رهبري و ولايت است در حالي كه كسي كه شريك آن حضرت صلى الله عليه وسلم  نيست و به فرض اگر اين روايت دلالت اولويت كند، لازم نيست بر الويت در رهبري و خلافت دلالت كند اگر چنين مي بود، همانا مي فرمودند: «اللهم وال في تصرفه وعاد من لم يكن كذلك»[4].

خداوند ياور كسي باش كه تحت اختيار و فرمان اوست و دشمن كسي باش كه تحت اختيار او نيست.

لازم نبود پيامبر صلى الله عليه وسلم  امتش را در سر در گمي قرار دهد تا در بين شان نزاع بوجود آيد.

نعوذ بالله پيامبر صلى الله عليه وسلم  مردم آزار بود؟ پس حديث ((من كنت مولاه. . . ) فقط دلالت بر قدرت و منزلت والاي حضرت علي صلى الله عليه وسلم  مي كند، اگر غير از اين باشد جا دارد كه بپرسيم اگر مقصود پيامبر صلى الله عليه وسلم  از اين مطلب خلافت بوده چه چيزي مانع شد كه در آن اجتماع انبوه  و بي سابقه كه به روايتي هشتاد هزار و به روايتي ديگر يكصد بيست و چهار هزار نفر بوده اند خلافت علي رضى الله عنه  را با عبارتي واضح و صريح كه غير قابل تغيير باشد اعلان نكند.

دكتر محمد جواد مشكور مي نويسد: مطلبي كه بر ما مجهول است اين است، كه چرا در اجتماع سقيفه كسي از مهاجر و انصار سخني از حديث غدير با وجود مسلميت آن به ميان نياورده است.

اگر طرفداران حضرت علي از اين حديث كه از تاريخ صدور آن كمتر از يك سال مي گذشت[5] و بايستي همه كساني كه در حجه الوداع حاضر بودند آن را بخاطر داشته باشند ذكر مي كردند، سرنوشت اسلام طوري ديگر مي شد.

((نعوذ بالله همه مرتد شدند و حكم پيامبر را ناديده گرفتند و يك نفر نبود كه بگويد پيامبر صلى الله عليه وسلم  در حجه الوداع چنين فرمودند.))

پاسخ دوم: مولی داراي معاني زيادي مي باشد من جمله، سيد، آقا، ارباب، بنده، آزاد كننده، بنده آزاد شده، ولي نعمت، نعمت دهنده، شريك، پسر، پسر عمو، خواهر زاده، عمو، داماد نزديك، قريب خويشاوند، پيرو، تابع.[6]

در اينجا (مولی) به معناي دوست است، نه خليفه چنانچه در سوره محمد آيه ده خداوند مي فرمايد:

﴿ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لا مَوْلَى لَهُمْ﴾ (محمد: 11). يعني: «اين به سبب آن است كه خداوند دوست (كار ساز) مسلمان است و به سبب آن است كه كافران را هيچ كار سازي نيست». و نيز در سوره دخان آيه 41 خداوند مي فرمايد:

﴿يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلىً عَنْ مَوْلىً شَيْئاً وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ﴾ (الدخان: 41). يعني: «روزي كه دفع نكند هيچ دوستي از دوست ديگر چيزي را و نصرت داده نمي شود».

و چندين آيه ديگر كه در همه مولی به معناي دوست است و مطلقاً به معناي خليفه بكار نرفته است.

سوم: اينكه حضرت رسول صلى الله عليه وسلم  همان طور كه گفتيم پس از قضيه غدير خم ابوبكر رضى الله عنه  را در مدت بيماري به جاي خود به مسجد فرستاد اگر علي رضى الله عنه  خليفه مي بود بايد او را به مسجد مي فرستاد[7].

چهارم: اينكه اگر علي رضى الله عنه  خليفه بود تقاضاي عباس عمويش در هنگام بيماري پيغمبر كه علي رضى الله عنه  نزد آن حضرت صلى الله عليه وسلم  برود و از او درخواست تعيين خليفه نمايد بيمورد خواهد بود[8].

پنجم: اينكه در نهج البلاغه خطبه (91) حضرت علي مقام وزارت را براي خود انتخاب مي فرمايد. كسي كه به امر خدا و رسول خليفه شده باشد حق ندارد از امر خدا و رسول تخلف نمايد. و به وزارت غير خليفه تن در دهد.[9]

ششم:  اينكه نهج البلاغه خطبه (37) حضرت علي مي فرمايد:[10] من به موجب عهد و ميثاقي كه در گردن داشتم، با خلفا بيعت كردم. كسي كه خودش خليفه است، چگونه براي بيعت با ديگران عهد و ميثاق مي بندد. اعتراف به عهد و ميثاق براي بيعت با ديگران دليل روشني است بر اينكه حضرت علي داراي مقام خلافت نبوده و موضوع غدير خم ارتباطي با امر خلافت نداشته است.

هفتم: اينكه تمام مورخين بيان كرده اند به اينكه حضرت رسول براي خود خليفه معين نكرده و ابوبكر رضى الله عنه  را از لحاظ بزرگي سن به مسجد فرستاده و بعد از رحلت رسول مهاجرين و انصار به همين لحاظ او را به خلافت برگزيدند.

هشتم: اينكه اگر مقصود پيامبر صلى الله عليه وسلم  از تشكيل غدير خم ابلاغ خلافت علي رضى الله عنه  بود و خدا به او امر فرموده بود (بلغ ما أنزل إليك) واجب بود صريحاً بفرمايد علي رضى الله عنه  خليفه و جانشين من است، ايما و اشاره در امر به آن حضرت كه ستون خيمه اسلام است شايسته رسول نيست، در صورتي كه خدا او را اطمينان داده (و الله يعصمك من الناس) با اين اطمينان واجب بود همان طور كه احكام نماز، روزه، زكات، حج و جهاد را صريحاً ابلاغ فرموده خلافت علي رضى الله عنه  را هم صريحاً ابلاغ فرمايد كه مردم دچار شك و ترديد نشوند و گمراه نگردند.

نهم: اينكه در سوره نور آيه 54 خداوند مي فرمايد: ﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ﴾. يعني: «خداوند وعده داده است كساني از شما را كه ايمان آورده اند و كارهاي نيكو انجام داده اند، به خلافت بر گزيند، همان طور كه قبلاً كساني را به خلافت برگزيده است».

اين آيه يكي از معجزات قرآن است كه در زمان ضعف و ذلت، و ياس مسلمين، خلافت و زمام داري را به آنها مژده داده، و پيش گويي فرموده است اين آيه را آيه استخلاف مي گويند كه صريحاً دلالت دارد، بر اينكه خلفا و جانشينان پيامبر صلى الله عليه وسلم  متعدد خواهد بود و منحصر به فرد نيست.

اگر حضرت علي رضى الله عنه  خليفه بلافصل باشد يعني خلافت ابوبكر رضى الله عنه  و عمر رضى الله عنه  و عثمان رضى الله عنه  باطل است. چون خلافت منحصر به فرد نمي شود و موردي براي صيغه جمع و ضمير جمع باقي نمي ماند و اعجاز قرآن مبدل به چند كلمه كاذبه خواهد شد، بنابراين آيه استخلاف دليل قاطعي است بر صحت خلافت خلفا و بطلان اختصاص آن به حضرت علي رضى الله عنه .

ممكن است گفته شود: كه مصداق جمع از علي رضى الله عنه  و ائمه درست مي شود.

مي گوييم غير از حضرت حسن آن هم به طور ناقص احدي از ائمه به مقام خلافت نرسيده اند و همه بر اثر ظلم ظالمان وقت در زندان و يا گوشه گير بوده اند و چه مانعي دارد كه به احترام قرآن در راي مهاجرين و انصار و احترام گفتار خود حضرت علي رضى الله عنه  و صحت بيعت و اقتداي او به خلفا و درست بودن تزويج شهر بانو با حضرت حسين رضى الله عنه  و حلال بودن حقوق ساليانه اي كه امير از خلفا دريافت مي داشت و رفع اختلاف خلافت آنها را هم درست بدانيم.

دهم: اينكه اگر مقصود از كلمه (مولی) خليفه باشد. ترجمه عبارت اين طور مي شود ((من خليفه هر كسي هستم علي هم خليفه اوست. خدايا خليفه كن هر كس كه علي رضى الله عنه  را خليفه كند . . .))

يازدهم: اينكه اگر علي رضى الله عنه  به امر خدا و رسول خليفه شد، چرا از امر خدا و رسول تخلف نمود. و همه جا از قبول خلافت گريزان بود. و وزارت را بر خلافت ترجيح مي داد. بديهي است كه علي رضى الله عنه  از امر خدا و رسول تخلف نمي ورزد.

از اين دلايل روشن مي شود كه قضيه غدير خم به هيچ وجه ارتباطي با امر خلافت نداشته و مقصود حضرت فقط ترغيب ولايت و دوستي علي بوده كه خشم و سوء ظن فاتحين يمن رفع و تبديل به حسن ظن شود. جاي بسي تعجب است كه يكصد و بيست و چهار نفر هزار نفر كه در غدير خم حضور داشتند در ظرف يك سال همه مردند و منقرض شدند يك نفر هم باقي نمانده بود كه داستان غدير را به اهل سقيفه بني ساعده تذكر بدهد.

دوازدهم: آيا خود علي رضى الله عنه  واقف به آن آيات و احاديث بود يا نبود و معنای آن را نمي دانست؟ يا بر خلاف قرآن و فرمايش رسول از قبول خلافت تخلف ورزيده و از امر خدا و رسول تخطي كرد؟

يا العياذ بالله تنفر او تظاهر و دروغ بوده است ﴿يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ﴾[11] حضرت علي رضى الله عنه  اگر كوچكترين دليلي را در قرآن يا حديث يا غدير خم بر خلافت خود سراغ مي داشت و خود را از جانب خدا و رسول خليفه مي دانست ممكن نبود از امر خدا و رسول تخلف كند همان طور كه حضرت رسول تك و تنها بدون اعتنا به كشته شدن در برابر انبوه كفار نبوت خود را اظهار نمود، بر او واجب بود، كه رسول را مقتداي خويش قرار دهد. بصيرت حضرت علي رضى الله عنه  از خدا و رسول موقع شناس تر نبود كه گفته شده صلاح ندانست كه شمشير بكشد، علي از امر خدا و رسول سركشي نمي كند، علي ترك واجب نمي كند، علي رضى الله عنه  از بشر نمي ترسد، علي از بذل جان نمي هراسد، علي رضى الله عنه  زير بار ظلم نمي رود، علي با ظالم بيعت نمي كند، علي رضى الله عنه  25 سال پشت سر ظالم نماز نمي خواند، علي دختر خود را به ظالم نمي دهد[12].

علي رضى الله عنه  وزير ظالم نمي شود، علي از ظالم حقوق ساليانه قبول نمي كند، علي از ظالم تمجيد نمي كند، علي حيدر كرار است، علي صاحب ذوالفقار است، علي فرزند ابي طالب است، علي اسدالله الغالب است، علي آتش پيكار را بر تحمل عار ترجيح مي دهد، علي مرگ رنگين را خوشتر از زيست ننگين مي داند علي ترسو نيست، علي دو رنگ نيست، علي دروغگو نيست.

سوال مي شود، كه چه لزومي دارد. پيامبر صلى الله عليه وسلم  دوستي خود را با علي بيان كند؟

جواب: چون بعضي به علي رضى الله عنه  بد و بي راه مي گفتند و به گوش پيامبر صلى الله عليه وسلم  رسيده بود اگر پيامبر صلى الله عليه وسلم  اين بحث دوستي را با علي رضى الله عنه  عنوان نمي كرد بد و بي راه گفتن به حضرت علي رضى الله عنه  سنت مي شد.

چرا كه وقتي كاري در زمام حيات رسول انجام شود و پيامبر رضى الله عنه  آن را بشنوند و سكوت كنند، يعني تصديق كرده اند، بنابراين بخاطر اينكه اين امر سنت نشود، پيامبر لازم دانستند كه مردم را جمع كنند، و ابراز دوستي با حضرت علي را مطرح كنند.

سيزدهم: حضرت علي در نهج البلاغه به اين نكته اشاره مي كند:

«وَالَّذِي بَعَثَهُ بِالحَقِّ، وَاصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ، مَا أَنْطِقُ إلاَّ صَادِقاً، وَقَدْ عَهِدَ إِلَيَّ بِذلِكَ كُلِّهِ، وَبِمَهْلِكِ مَنْ يَهْلِكُ، وَمَنْجَى مَنْ يَنْجُو، وَمَآلِ هذَا الاَْمْرِ، وَمَا أَبْقَى شَيْئاً يَمُرُّ عَلَى رَأْسِي ألاَّ أَفْرَغَهُ فِي أُذُنَيَّ وَأَفْضَى بِهِ إِلَيَّ»[13]. يعني: «سوگند به خدايي كه پيغمبر را بر فرستاد و او را بر خلق برگزيد، من سخن نمي گويم، مگر به راستي، به تحقيق آن حضرت تمام وقايع را به من گفته و راه رستگاري و تبهكاري را بيان فرموده و عاقبت امر خلافت را به من خبر داده و چيزي باقي نگذاشته كه بر سر من بگذرد مگر آن را در هر دو گوشم فرو برده و به من خاطر نشان كرده است».

چهاردهم: اگر سيدنا علي مخالف حكومت خلفا مي بود وزير و همكار آنها نمي گرديد. در كتاب تاريخ ابن اثير ج 3 ص 55 نقل شده كه حضرت علي بهترين مشاور و خيرخواه سيدنا عمر و قاضي توانا و حكيمي براي مسائل پيچيده بود.[14]

حتي از سيدنا عمر نقل شده كه گفت: ((لو لا علی لهلك عمر)) اگر علي نبود، عمر به هلاكت مي رسيد[15].

پانزدهم: اگر حضرت علي نسبت به حضرت عمر سوء نيتي مي داشت يا قلباً از او ناراضي بود و او را غاصب حق خود مي دانست، همواره منتظر فرصتي براي اعاده حق خود مي شد و براي غاصب حق خود از اين فرصت طلايي استفاده مي كرد آنجا كه حضرت عمر از سيدنا علي مشاوره اي در مورد رفتن براي جنگ با روميان خواست. او راهنمايي مي كرد كه شخصاً به ميدان نبرد برود و در آنجا كشته شود. و زمينه براي خلافت وي فراهم آيد.[16]. اما مي بينيم كه چگونه با دلسوزي و صميميت فوق العاده در راستاي خيرخواهي عمر و ساير مسلمين مي كوشد. همانا مشورت او از عمق جان برخاسته و حقا كه چنين پيشنهادي جزء از قلب پاك و بي غرض و از مردي بلند همت و آينده نگري صادر نمي شود. حقا كه علي چنين بود و اين عمل از آزاده اي چون او شگفت آور نيست. خداوند او را از سوي اسلام و مسلمين شايسته ترين پاداشها را كه به دوستان مخلص خود مي دهد عنايت فرمايد.

شانزدهم: علامه شبلي نعماني در كتاب ((الفاروق)) تحت عنوان ((پاس داشت خاطر خويشان رسول مي نويسد: فاروق اعظم امور مهم را بدون مشورت حضرت علي انجام نمي داد و مشاورهء جناب امير نيز مبني بر نهايت اخلاص و خير خواهي بود. چون فاروق اعظم به بيت المقدس سفر كرد. امور خلافت را به جناب امير تفويض كرد.[17] رابطه دوستي و اتحاد بين آن دو به حدي محكم بود كه حضرت علي دخترش را كه از بطن فاطمه زهرا رضى الله عنه  بود به حباله نكاح فاروق اعظم در آورد.[18] و يكي از فرزندان خود را به نام عمر و يكي را به نام ابوبكر و ديگري را به نام عثمان نامگذاري كرد[19].

پر واضح است كه انسان فرزند خود را به نام هاي محبوب و پسنديده و با نامهاي كساني كه آنها را الگو و نمونه مي داند نامگذاري مي كند.

هفدهم: به حضرت حسن مثنی نوه جليل القدر سيدنا علي گفته شد آيا در حديث: «من كنت مولاه فعلي مولاه» امامت (خلافت) سيدنا علي تصريح نشده است؟ فرمود: «أما والله لو يعني النبي بذلك الإمارة والسلطان لأفصح لهم به فإن رسول الله كان أفصح الناس للمسلمين ولقال لهم: يا أيها الناس هذا ولي أمري والقائم عليكم بعدي فاسمعوا له وأطيعوا ما كان من هذا الشيء فو الله لئن كان الله ورسوله اختار علياً لهذالأمر ثم ترك علي أمر الله ورسوله لكان علي أعظم الناس خطيئة»[20]. يعني: «هان! قسم به خدا اگر منظور رسول الله از اين جمله يا خطبه امارت يا حكومت مي بود، صاف و واضح بيان مي كردند چرا كه خير خواهتر از رسول الله براي مسلمانان نيست واضح به آنان مي فرمودند: اي مردم اين شخص بعد از من حاكم و سرپرست شما خواهد بود به حرفش گوش كنيد و از او اطاعت كنيد. اما چنين حرفي زده نشد. قسم بالله اگر حضرت علي برگزيده الله و رسول براي امامت (خلافت بلافصل) مي بود و آنگاه حضرت علي حكم الله و رسول را ناديده مي گرفت خطاكارترين مردم به شمار مي آمد». به نظر ما با ارشاد نوه ايشان بحث خطيه غدير به انتهاي خود رسيد و نيازي به اقامه دليل ديگر نيست.

 

سند حديث غدير
اين حديث اگر چه نه متواتر است و نه متفق عليه، حتی كه برخي از بزرگان در صحت آن كلام كرده اند و با دلايل قوي اين حديث را ضعيف قرار داده اند،[21] ليكن طبق قول راجح، حديث صحيح است و با طرق متعدد روايت شده است كه اصطلاحاً بعضي از آنها در درجه صحيح و بعضي در درجه حسن قرار دارد. و اين حديث از زمره احاديث مشهور بشمار مي آيد. شهادت و گواهي علامه ابن حجر عسقلاني و علامه ابن حجر هيثمي براي صحت اين حديث كافي مي باشد. علامه ابن حجر عسقلاني در كتاب ارزنده و قابل افتخار خويش ((فتح الباري)) مي نگارد.

حديث من كنت. . . را ترمذي و نسايي بيان كرده اند و با طرق مختلف روايت شده است. ابن عقد در كتابي مستقل همه طرق را جمع آوري كرده است. خيلي از اسانيد اين حديث در رتبه صحيح و حسن قرار دارند.[22]

حضرت علامه ابن حجر هيثمي مي فرمايد:، بدون ترديد اين حديث صحيح است. جماعتي از محدثين مانند ترمذي، نسايي و احمد اين حديث را تخريج كرده اند. اين حديث اسانيد بسيار دارد. . . هر شخصي كه بر صحت اين حديث اعتراض كند يا با اين قول كه در آن وقت حضرت علي در يمن بود رد كند، بي اعتبار است. چرا كه بازگشت حضرت علي از يمن و شركتش همراه رسول در حجه الوداع به ثبوت رسيده است[23].

 

 _________________________
1. دكتر محمد جواد مشكور، محقق شيعه و استاد دانشگاه تهران.

2. نگاه تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام ص4 و 6 البداية والنهاية ج 5/183 – فروغ ابديت ص 46 ج 2 انتشارات نشر دانش اسلامي جعفر سبحاني.

3. مشكوة المصابيح 3/246

4. نصر للالي ص 171. نقل از شرح عقايد اهل سنت.

5. شيعه و فرقه هاي اسلام محمد جواد مشكور صفحه 85.

6. فرهنگ لاروس ج2 ص 1997.

7. البته انتخاب ابوبكر صديق از جانب پيامبر به امامت نماز به معناي انتصاب ايشان به جانشيني و امامت نبود بلكه تاييد ايشان و معرفي لياقت وي به مهاجر و انصار بود تا در انتخاب رهبر و امام بعد از پيامبر دچار هيچ گونه شبه و سر در گمي نشوند.

8. روضه الصفا ص 269، نقل از شرح عقايد اهل سنت.

9. خطبه 91 ج 7 (دعوني والتمسوا غيري وان تركتموني فأنا كأحدكم ولعلي أطوعكم وأسمعكم لمن وليتمواه أمركم وأنا لكم وزيراً خير لكم مني أميراً). نهج البلاغه شراح ابن ابي حديد.

10. ص 162 ج 2 شرح ابن ابي حديد.

11. يعني: مي گويند به دهانهايشان آنچه نيست در دلهايشان.

12. زندگاني فاطمه زهرا، دكتر سيد جعفر شهيدي نقل از شرح عقايد اهل سنت.

13. خطبه 176، ج 10 ص 6 نهج البلاغه شرح ابن ابي حديد.

14. از سيدنا علي نقل شده كه گفت تا عمر است من كسي را شايسته خلافت نمي دانم ن ش 11.

15. ابن عبدالبر الاستيعاب ص 215.

16 نداي اسلام ش 11.

17. سيدنا امير علي مورخ معروف شيعه مي نويسد: ((آن زمامداري بزرگ يعني عمر اعتمادي كه در خلافت خود به شخص حضرت علي داشت تا اين حد بود كه هر وقت به خارج سفر مي كرد او را در مدينه كفيل يا قائم مقام خودش تعيين مي نمود)). تاريخ عرب و اسلام ص 54.

18. ترجمه فارسي الفاروق ج 2 ص 374 چاپ پاكستان بحث پيرامون اين ازدواج و دلايل علمي و تاريخي و كلامي آن در كتاب باقيات الصالحات ترجمه آيات بينات تاليف نواب محسن الملك مهدي عارج 1/86 – آمده است.

19. البداية والنهاية ج 7 ص 322 (مروج الذهب فارسي ج 3 ص 67 – اعلان الوري طبري ص 186 – تاريخ يعقوبي 2/23 كشف الغمه اردبيلي 2/64 جلاء العيون مجلسي 582 – نيز حضرت حسن و حسين و زين العابدين و موسي كاظم فرزندان خود را بنام عمر نامگذاري كردند به كتب فوق كه معتبرترين كتب اهل تشيع است مراجعه كنيد.

20. ذكره العلامه ابن حجر الهيثمي الشافعي عن ابي نعيم في صواعق المحرقه ص 48- و ذكره ايضا محب الدين الخطيب في حاشيه العواصم من القواسم ص 168 ناقلا عن الحافظ بيهقي و الحافظ ابن عساكر، و نقله العلامه آلوسي في روح المعاني 6/195 عن ابي نعيم – نقلت من الكتاب امامت و حديث غدير بقلم مولانا محمود اشرف تهانوي.

21. مثلاً علامه ابن تيميه، ابو داود سجستاني، ابو حاتم رازي و غيره، منهاج السنه لابن تيميه 4/86 و الصواعق الحرقه لابن حجر هيثمي ص 42.

22. فتح الباري بشرح صحيح بخاري 7/74.

23. الصواعق الحرقه لابن حجر هيثمي ص 42 طبع ملتان.

پاسخ دهید